تبليغاتX
دهکده شعر

دهکده شعر

واژه بدنبال تو ست تا قلبت را تسخیر نماید

چقدر سخته ..

          توی تاریکی نشستن

                           در فراق یار بودن...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:28  توسط نافارا  | 

چقدر سخته....

چقدر سخته عزیزم

نذارن که تو بدونی

ولی سخت تر از اون اینه

که خودت نخواهی بدونی

تا بمونی

تا بپوسی

کسی نیست بیاد سراغت

کسی نیست باشه به یادت...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:23  توسط نافارا  | 

رسم زمونه....

می دونم زمونه سرده

دل آدما به درده

می دونم کسی به یاد کسی نیست

تا  که هستی کسی فریاد رسی نیست

شاید رسم روزگاره عزیزم

قصه آدما تلخه عزیزم....

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:23  توسط نافارا  | 

 اگر خانومی از آقایی خوشش میاد و می خواد آقا بهش توجه کنه:

الف) یه رنگ مانتویی بپوشین که چشم آقا رو بترکونه! مثل صورتی زننده یا قرمز

ب) مقداری از موهاتونو زرد کنید و از پشت شالتون بندازین بیرون تا

چش آقا درآد!

چ) کفشی که می پوشید باید 5 سانت ( اگر قد کوتاه هستید) پاشنه داشته باشه تا در

مقابل آقا کوتوله نباشید!

خ) رنگ رژ لبتونو قرمز آلبالویی انتخاب کنید و از رنگ های کرم و کم رنگ

پرهیز کنین تا مثل لب سوخته ها به نظر نیایید!

ه) به آقا اصلا توجه نکنید  مثل اینکه اصلا اون وجود نداره !

و) مدام در حضور آقا به دوستتون بگین که از گل رز سفید خوشتون میاد!

( و آقا فردا اون گل رو براتون میاره)

ز) در حضور آقا به دوستتون بگین که از دوست پسر اصلا خوشتون نمیاد!

د) یه نفر رو اجیر کنین بره از آقا بپرسه از شما خوشش میاد یا نه!

ژ) فرمول آقایون رو همیشه به خاطر داشته باشین:        JA= t+Z  

یعنی : جلب آقایان = توجه کم+ زیبایی زیاد!

اگر این راه رو رفتین و بازم نتیجه نگرفتین بهم خبر بدین!


 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:54  توسط نافارا  | 

تو آخرین ستاره آسمان منی

و آخرین رویش گیاه در خاک

تو آخرین دریای آرام اندیشه ای

و آخرین منتظر در ساحل

تو یگانه باغی

که تنها درختیست در آن

و تو یگانه درختی

که تنها گلیست بر آن

تو آخرین سیب مانده بر درخت

که تنها چشمانی مانده در حسرت

تو آخرین ترانه در برگ دفتر من

و آخرین سخن بر لبهای بسته من

تو یگانه دشتی

که تنها رودیست در آن

و تو یگانه رودی

که تنها تصویریست در آن

تو آخرین طلوع آفتاب در صبح من

و آخرین خاموشی شب در سپیده دم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 2:12  توسط نافارا  | 

نوای موج

چون نوای موج بر کشتی زند

چشم معشوق به عاشق زل زند

موج بر قایق چو سیلی می زند

هر زمان این سو و آن سو می برد

قایقا شادی کنان در حال رقص

بعضی از ما توی کشتی در قفس

عده ای در لنج، در پی ماهی بودند

از گرفتن، صید کردن همچنان راضی بودند

آسمان کم کم تاریک می شود

نور کشتی ها به چشمان می رسد

باد کم کم می خورد بر پشت ماه

چشم ما روشن شود از نور ماه....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط نافارا  | 

دوستای خوب سلام

کسایی که بعضی از اشعار رو خواسته بودین براتون ایمیل کردم امیدوارم باز هم بیاین بهم سر بزنین و با

نظراتتون باعث بشین شعرای بهتر و قشنگتری رو بنویسم

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:52  توسط نافارا  | 

همچو گلی که دربهار می شکفد

چو  چشمانی که در سپیده دم باز می شود

همچو جرقه ای در پهنه ی آسمان دل

غرش بگرفت و آسمان بشکست

ای آفتاب حسن

بتاب بر من که طاقت شکستن نیست

در سپیده دم بهاری

چشمانم به گیاهی ست که طاقت روییدنش نیست

افسوس تن  شکسته

که نای رفتن در آن نیست

و آن پرنده ی خسته

که نای خواندن در آن نیست

دل ها پژمرده اند 

 سینه ها یخ زده اند

در کنار چراغ خاموش شبها

آدم ها دل تنگند

دریغا که فرصت ها  بیهوده گذشت

به کجا رفت آن گرمی دلها

در  من احساس پرواز بود

و در گل نیاز شکفتن

درگیاه احساس جوانه بود

و در من نیاز بودن

در اشک هایم هزاران گوهر بود

و در دل غوغایی

اینک همه چیز خاموش است

و همه چیز در سکوت

دریغا که من دل سنگ شده ام...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:20  توسط نافارا  | 

تو را دوست دارم

همانند باران

          خورشید

تو رادوست دارم

چون آسمان

           زندگی

و من تو را دوست دارم

مانند عشق

تو بارانی که می باری به دشتی خشک

تو خورشیدی که می تابی به جانی سرد

تو هستی آسمان

             چون کهکشان

تو را چون زندگی من دوست دارم

تو را در راه عشق من جان سپارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:54  توسط نافارا  | 

دل شکسته

گفته بودی که نگات                                   واسم یه خاطره ست و بس

گفته بودم که برات                                     می خوام بمیرم هر نفس

توی این جدایی و درد قفس                           به که گویم تو به داد من برس

کی اومد دل تو رو شکست و رفت                 و نگفت و در به روی تو ببست

من از اون خاطره ی چشم تو بود                   که هزار شب توی بی خوابی بودم

من و تو شدیم یه جسمی رو زمین                  رو زمین بودیم و بی هوا شدیم

                   تو هوای بی کسی می خوام  واست حرف بزنم

                         باز برم اون دور دورا و از کسی دم بزنم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:37  توسط نافارا  | 

جدایی...

باورم نمی شه یک روز

تو بشی جدا زمن زود

قاب عکست روی دیوار

گریه ام می گیره زار زار

تو می گفتی تو کتاب عاشقا

دو تا اسمه نمی شه ز هم جدا

تو می گفتی روی برگای خالی

عکسمونو می کنی تو نقاشی

تو می گفتی که به دادم می رسی

تو می گفتی تا ابد هم نفسی

باورم نمی شه  اشکات

واسه دیگرون بریزه

بره پیش آسمون ها

ابر بشه یارون بریزه

باورم نمیشه لبهات

واسه دیگرون بخونه

اون دل پاک و نجیبت

واسه دیگرون بسوزه...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:36  توسط نافارا  | 

نا مهربون

توی این روشنی صبح سپید

چشم من تاب دیدن نداره

              توی اون خلوت شب های سیاه

               تن من تاب بودن نداره

                                تو اگه نامهربون هستی بمون

                                ولی یادت باشه من تنها شدم

 باورم نمیشه من تنها شدم

 ز دیار بی کسی جدا شدم

                 تو خیال بی کسی چشم دیدن ندارم

                 تو رفاقت واسه تو از هیچکسی کم ندارم

 تو می گفتی دل و دل داده منم

  چرا رفتی که  نگم عاشق شیدای تو ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:29  توسط نافارا  | 

عشق تازه

تو برام حرف قشنگی

توی خاموشی شبهام

                            تو نوشته ی جدیدی

                            واسه آرزوی فردام

تو مث صدا می مونی

که می خونی توی گوشم

                             تو مث یه رود می مونی

                             تو طبیعت وجودم

تو برام یه عشق گرمی

تو شب سیاه و سردی

                              تو شبیه اون ستاره

                              که تو آسمون قلبم

                                                            همه شب میای سراغم

توی صفحه های رنگی

تو برام قشنگ ترینی

                              تو واسم واژه ی عشقی

                              که به شعر معنا می بخشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:19  توسط نافارا  | 

پایان عشق

عشق آیا روزی به پایان می رسد؟

و حلقه های پیوند شبی از هم خواهد گسست؟

در آغاز یک پایان قرار گرفته ام

و اینک در تنهایی شب

مفقود شده ام

و آنکه مرا می خواهد

هیچ گاه مرا نخواهد یافت

کاش می شد دوباره زندگی کنیم

با هم یا بی هم

دیگر فرقی نمی کند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:4  توسط نافارا  | 

زاری نکن...

عشق من زاری نکن

اشک از دیده نریز

نم نم اشک تو خود می داند

غم من چون دریاست

عشق من زاری نکن

من از آن طرز نگاهت

حال و احوال تو را می دانم

سخن از رنج نگو

که سکوتت گویاست

من و تو می دانیم

چه غمی در دل ماست

عشق من زاری نکن

اشک از دیده نریز

منم آن پرنده ی توی قفس

توی آن کنج قفس

 بال و پرم می سوزد

منم آن قاب شکسته

روی دیوار جدایی

عشق من زاری نکن

اشک از دیده نریز

قطره ی اشکهای تو

روی زمین دریا شد

این دل نازک من

غرق تمنای توشد

سخن از غصه نگو

سخن از عشق بگو

عشق من زاری نکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 1:51  توسط نافارا  | 

سلام می کنم به همتون ممنون که الان وقت می ذارین واسه شعرام

به عرض همه ی دوستای خوب برسونم که این اشعار توسط" ن.ی "نوشته شده هر گونه کپی و

استفاده از این اشعار  فقط با اجازه و ذکر نام  شاعر مجاز است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:52  توسط نافارا  | 

هوای موسیقی...

می خوام یه آهنگ بسازم

شعراش رباعی باشه

تو خاطرت تو خاطرم

 یک شب رویایی باشه

امشب می خوام از تو دلت

حرفای تازه بخونم

امشب می خوام شعر تو رو

از تو کتابت بخونم

کاشکی بدونی حرفاتو

به صد تا دنیا نمی دم

یه حرف از اون شعر تو رو

به صد تا شاعر نمی دم

کاش تو هوای موسیقی

همیشه با من بمونی

از تو کتاب شعر خود

حرفای تاره بخونی

حتی اگه دلت نخواد

شعرای تو مال خودم

خاطره هات یادم میاد

وقتی که آهنگ می سازم

امشب می خوام برای تو

یه رو خوبی بسازم

کنار تو بشینم و

ماه به خونه بیارم

وقتی تو اینجا می مونی

احساسمون قشنگ تره

ساز و می و آهنگمون

با ما هماهنگ تره...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:44  توسط نافارا  | 

عشق ماندگار...

مث اون حرف قشنگی که می شینه توی دلها

تو مث یه نور می مونی توی تاریکی شبها

چقدر زلال و پاکی مث آبای تو چشمه

مث اون شبنم صبحی که روی برگا نشسته

تو مث اون تب گرمی که گذاشتی تو وجودم

مث سایه ی درختی تا من از گرما نسوزم

تو مث دریا می مونی  واسه بردن یه قایق

تو مث نم نم بارون مث اشکای یه عاشق

تو مث یه قاب می مونی که همیشه  رو به رومی

مث یه نوشته ای که تو ی دفترم می مونی

تو مث یه دشت زیبا

مث یک رویای فردا

تو مث ساحل آرام که به انتظار نشسته

مث ناجی غریقی که روی کشتی نشسته

تو مث برگ برنده توی آخرین دقایق

مث اون قلم می مونی توی دستای یه عاشق

تو مث امید می مونی تو روزای غم گرفته

مث اون هوای پاکی تو هوای مه گرفته

تو مث یه سرو نازی که به آسمون رسیده

توی آسمون بختم ی سبد ستاره چیده

تو مث یه شعر می مونی واسه شبهای یه شاعر

مث نتهای قشنگی واسه آهنگساز ماهر

تو یه عمره که مونی تو چشای کوچیک من

تو ولی چقدر بزرگی تو می مونی واسه ی من...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 0:34  توسط نافارا  | 

می توان...

می توان عاشق شد

می توان از نو نوشت

می توان از نو بدید

می توان از نو شکفت

می توان بار سفر

تنهایی به دوش کشید

می توان با خود نشست

می توان با خود بگفت

می توان از عشق خود

تا ابد عاشق ماند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 21:5  توسط نافارا  |